خرید بک لینک
دیروز از همراهی با یک جمع خوب ("ح" دوست دوران دبستانم که یه سالی هست تو فیس بوک پیداش کردم و دوستای عکاسش) و دیدن چند روستای زیبا واقعا لذت برم. ------------------------------------- یه جا داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

دیشب ساعت 12:30 دقیقه بود دیدم گوشیم زنگ میخوره .نگاه کردم دیدم داداش کوچیکه امه (البته 18 سال طول عمر و 188 سانت طول قد داره اما خب هنوز تو خونه به جای اسمش بچه صداش میکنیم) رفتم جواب بدم قطع شد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

منم دوست دارم عاشقت بشم مرد خوب چقدر دلم می خواهد معشوق مردی باشم که لبخندش وسیع و مهربان باشد و آغوشش بوی خودش را بدهد، مردی که بی هوا بیاید و بگوید موافقی جمع کنیم و به سفر برویم و من هیجان زده ذوق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

پنجشنبه غروب و دلی که کمی گرفته. تصمیم گرفتم برم بیرون قدم بزنم شاید باد زمستونی حالم و جا بیاره و کمتر فکر کنم و کمتر به صفحه خاموش موبایل نگاه کنم. دستام و گذاشتم تو جیبم و شالم و انداختم رو شونهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

شب دوشنبه بارون میزد تند و شدید ولی من عزمم و جزم کرده بودم که برم ورزش (یه پارک بزرگی هست انتهای شهرمون که شبای زوج خانومها و آقایون حدود 200 الی 300 نفر به صورت مختلط توش ورزش میکنن) خانومی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

خیلی افسرده و گرفته بود بهش گفتم :چی شده و اون طفره رفت هی طفره رفت تا بالاخره فهمیم از کسی خوشش میاد و مشکلش کمی این و کمی محاسبات کنار این ماجراست که چند تا چیز با هم جور در نمیاد و برای خودش هم عجیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

شبی متفاوت تو زندگی من و گذر از اخرین روزهای مجردی پنجشنبه 7 شهریور 92 اول تیر ماه بود که با دوستا برای "ف" تولد گرفتیم و همون شب بود که تصمیم گرفتم به این همه دوست داشتن و چشم های مشتاقش یه فرصت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

اقا که خطبه محرمیت و خوند بهش میگم راستی "ف" تو لیسانس و فوق لیسانس دقیقا چه رشته ای خوندی؟ "ف" یه نگاه به من میکنه یه نگاه به دوربین و با تعجب میگه :یعنی تاحالا نمیدونستی؟ میگم نه دقیقا بعد دو تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

یه زمانی یکی بود تو زندگیم فکر میکردم دوسته هر وقت میخواست با دوست پسرش بره بیرون من و با خودش میبرد. تلفن نداشت پیغاماش و میداد من به دوست پسرش بدم و کلی ساعتها و روزهای دخترونه با هم داشتیم تاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

این نوشته دوست عزیزم سامه است ولی شما فکر کن خودم نوشتم چون دقیقا دلخواسته های همیشگی خودمه "خوب که نگاه میکنم میبینم هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که برایم بنویسد هیچ کس توى نت هایش توى خاطراتش توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 17 مهر 1398 ساعت: 12:21

 چشمام و آروم باز میکنم و خوابی رو که دیشب دیده بودم تو ذهنم مزهمزه میکنم.خواب دیدم گوشیم پیدا شده. ولی برخلاف تصورم اصلا از پیدا شدنش خوشحال ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: شنبه 28 بهمن 1396 ساعت: 20:08

 داداش کوچیکه میترسه اسکناس کهنه به راننده تاکسی بده. چرا؟ چون ممکنه راننده تاکسی زبونم لال بهش بگه هی پسر چرا پولت اینقدر کهنه است و یا  بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: شنبه 28 بهمن 1396 ساعت: 20:08

غروب بود "م" زنگ زد پاشو بیا خونمون تنهام حوصله ام سر رفته. میگم باشه نیم ساعت دیگه اونجام. میگه داری میای سر راهت یه بسته سیگار هم بگیر. می گم تو اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یونا اسدیان تاريخ: شنبه 28 بهمن 1396 ساعت: 20:08

صفحه بندی