دیروز از همراهی با یک جمع خوب ("ح" دوست دوران دبستانم که یه سالی هست تو فیس بوک پیداش کردم و دوستای عکاسش) و دیدن چند روستای زیبا واقعا لذت برم.
-------------------------------------
یه جا داش
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
دیشب ساعت 12:30 دقیقه بود دیدم گوشیم زنگ میخوره .نگاه کردم دیدم داداش کوچیکه امه (البته 18 سال طول عمر و 188 سانت طول قد داره اما خب هنوز تو خونه به جای اسمش بچه صداش میکنیم) رفتم جواب بدم قطع شد.
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
شب دوشنبه
بارون میزد تند و شدید ولی من عزمم و جزم کرده بودم که برم ورزش (یه پارک بزرگی هست انتهای شهرمون که شبای زوج خانومها و آقایون حدود 200 الی 300 نفر به صورت مختلط توش ورزش میکنن) خانومی که
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
خیلی افسرده و گرفته بود بهش گفتم :چی شده و اون طفره رفت هی طفره رفت تا بالاخره فهمیم از کسی خوشش میاد و مشکلش کمی این و کمی محاسبات کنار این ماجراست که چند تا چیز با هم جور در نمیاد و برای خودش هم عجی
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
اقا که خطبه محرمیت و خوند بهش میگم راستی "ف" تو لیسانس و فوق لیسانس دقیقا چه رشته ای خوندی؟ "ف" یه نگاه به من میکنه یه نگاه به دوربین و با تعجب میگه :یعنی تاحالا نمیدونستی؟ میگم نه دقیقا بعد دو تا
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
داداش کوچیکه میترسه اسکناس کهنه به راننده تاکسی بده. چرا؟ چون ممکنه راننده تاکسی زبونم لال بهش بگه هی پسر چرا پولت اینقدر کهنه است و یا ب
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان
غروب بود "م" زنگ زد پاشو بیا خونمون تنهام حوصله ام سر رفته. میگم باشه نیم ساعت دیگه اونجام. میگه داری میای سر راهت یه بسته سیگار هم بگیر. می گم تو این
برچسب:
نویسنده: یونا اسدیان